ردیف چهار،صندلی اول سمت راست،سهم من بود.کسی اگر پیش از من سوار می شد و جایم را می گرفت ،تا مدت ها مغموم و دلخور زیرچشمی نگاهش می کردم.یک طور که انگار ارث پدرم را خورده است.اگر این جاگیری دست برقضا تکرار می شد دیگر تردید نمی کردم که تصادفی نیست و قصد ونیتی درکار است.شاید می خواهد سرازکارم دربیاورد که چه اصراری دارم روی این صندلی خاص بنشینم!روی این صندلی ، نه سنگینی نگاه راننده را از توی آینه احساس می کردم و نه مسافری از پشت سر زیر نظرم می گرفت.یک چیزی می شد مثل پشت به دیوار ایستادن آدمی که تنهاست و اعتمادش را از دست داده است.دست کم خیالم از پشت سر راحت بود و از قاب پنجره می توانستم هرچه در تیررس میدان ورودی شهر بود را تماشا کنم.ناگفته نماند که گوشه چشمی هم به لودگی های راننده ها کنار باجه ی کنترل خط داشتم و گاهی این وهم برم می داشت که بخشی از شیرین کاری هایشان برای جلب توجه من هم هست.بعد از فروکشیدن اعتراضات و گل و بوته کشیدن روی شعارهای درودیوارشهر،به این میل کرده بودم که هندزفیری را بچپانم توی گوشم و همذات ترانه و آهنگ شوم.حتی اگر پرآب چشم ، به واقعیت موهنی که در جریان بود،ترجیح داشت.تکه پاره های غرور لگدمال شده ام را با کوک ترانه به هم می دوختم و دست و پا می زدم تا سرپا بمانم.صندلی اول سمت راست ردیف چهار دنج ترین جای اتوبوس برای دید زدن شهر در حال شنیدن غزل غزل ترانه بود.پیش از زنی که عرض خیابان را با سرعت زیادی برید، خودم را به اتوبوس رساندم.حدسم این بود؛ خیز برداشته جایم را بگیرد.بعداز جاگیر شدنم ،دیدم برخلاف تصور من روی همان صندلی اول ردیف اول سمت راست ولو شد و چند لحظه طول کشید تا از توی کیفش کارت بلیت را بیرون کشد.دینگ دینگ کارت خوان رخصتش داد تا به نزدیک ترین صندلی بر
برچسب:
نویسنده: آرمان اکبریپور
تاريخ: پنجشنبه
12 مرداد
1402 ساعت: 0:17